تبليغاتX
آبان

آبان

لحظه ها خاطره اند زندگی شوق تمنای همین خاطره هاست........
وایسا دنیا من میخوام پیاده شم....
...موش گفت:افسوس!جهان روز به روز تنگ تر می شود. در آغاز آنقدر فراخ بود که بیم داشتم.  دوان دوان ترمی شدم و خرسند بودم که سر انجام در دوست ها دیوارهایی در چپ و راست می دیدم اما این دیوارهای بلند با چنان شتابی به هم نزدیک شده اند که تا به خود بیایم در آخرین اتق هستم و آنجا در گوشه ای تله ای هست که دارم به سوی آن می دوم.

گربه گفت (کافی ست مسیرت را عوض کنی ) و موش را بلعید.... 

+نوشته شده در پنجشنبه 1388/07/16ساعت0:48 قبل از ظهرتوسط سمیرا |

کوله بارت بربند:

شاید این چند سحر فرصت آخر باشد

که به مقصد برسیم

بشناسیم خدا

و بفهمیم که یک عمر چه غافل بودیم

می شود آسان رفت

می شود کاری کرد که رضا باشد او.

ای سبکبال

در این راه شگرف

در دعای سحرت

در مناجات خدایی شدنت

هرگز از یاد نبر

من جامانده بسی محتاجم

+نوشته شده در سه شنبه 1388/06/03ساعت1:3 قبل از ظهرتوسط سمیرا |
               

 

    چه کس می داند که تو در پیله ی تنهایی خود تنهایی ؟

                                                           چه کسی می داند

                                  که تو در حسرت یک روزنه در فردایی ؟

                              پیله ات را بگشا ....تو به اندازه یک پروانه زیبایی

+نوشته شده در یکشنبه 1388/05/11ساعت11:35 بعد از ظهرتوسط سمیرا |
افتادن...

می ریزیم

   ریز

    ریز

 چون برف

که هرگز هیچ کس ندانست

تکه های خودکشی یک ابر است

می ریزیم

مثل بمب روی خاک

مثل خاک روی تو

می افتیم

این سیب هم برای تو دخترک!

دوباره فکر کن

نیوتن

هرگز آنچه را که باید

کشف نکرد...

(گروس عبدالملکی)

+نوشته شده در جمعه 1388/04/05ساعت1:32 قبل از ظهرتوسط سمیرا |
تنها جمله ای که این روزها ....
 

نمی دانم تا کی باید این بد بیاری ها ادامه داشته باشد؟!!!!

......................................................................................................................................

..من در دنیایی زندگی می کنم که دویدن سهم کسانی می شود که نمی رسند و رسیدن سهم کسانی که نمی دوند..

+نوشته شده در یکشنبه 1388/03/03ساعت9:5 بعد از ظهرتوسط سمیرا |
غزل دلتنگی...

یک عمر پریشانی دل 

بسته به مویی ست

تنها سر مویی ز سر ِموی تو دورم

ای عشق به شوق تو گذر میکنم از خویش

تو قاف قرار من و من عین عبورم

بگذار به بالای بلند تو ببالم

کز تیره ی نیلوفرم و تشنه ی نورمِ

قیصر امین پور

----------------------------------------------------------------------------

+نوشته شده در جمعه 1388/02/11ساعت0:32 قبل از ظهرتوسط سمیرا |
.....
غريب است دوست داشتن.وعجيب تر از آن است دوست داشته شدن... وقتي مي‌دانيم کسي با جان و دل دوستمان دارد ... ونفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ريشه دوانده ؛ به بازيش مي‌گيريم هر چه او عاشق‌تر ، ما سرخوش‌تر، هر چه او دل نازک‌تر ، ما بي رحم ‌تر . تقصير از ما نيست ؛ تمامی قصه های عاشقانه، اينگونه به گوشمان خوانده شده‌اند...

+نوشته شده در جمعه 1388/01/21ساعت3:55 بعد از ظهرتوسط سمیرا |
.....در گلشن تو......

در گلشن تو نگاه پرپر شده است

چشمان دلم نگاه بر در شده است

دیوار میان من و تو او انداخت

قلب من و اشعار مکدر شده است

+نوشته شده در دوشنبه 1388/01/17ساعت11:52 بعد از ظهرتوسط سمیرا |